تا حالا شده نا امید بشی ؟
برسی به ته ته نا امیدی ؟
اونجایی که نه چراغی هست نه شمعی
و نه حتی یک کرم کوچک شب تاب
اون وقت که احساس می کنی دنیا برات شده مثل یه قفس
و تو هم مثل یه قناری بال و پر بسته ای
یه قناری که دیگه نمی تونه بخونه می دونی چرا ؟
چون سرطان حنجره گرفته !
روزی هزار با تو خودت میشکنی و فریاد می زنی که
خسته ام خسته ...
خسته از زندگی خسته از بودن خسته از موندن
خسته از خودم و حتی خسته از تو
خسته از این قصه ی تلخ قصه ی من و تو و عشق
یه قصه ی تکراری که هیچ کس حاضر نیست حتی اسم قصه
بشنوه چه برسه به اینکه بخواد یه بار دیگه مرورش کنه .
یک دفعه احساس می کنی که یه چیزی ته قلب داره فریاد می زنه
که اون هست ...
سرت و می گیری رو به آسمون نم اشک توی چشمات میشینه
دستات و می یاری بالا بالای بالای بالا
و فریاد می زنی ... سبحانک یا لا اله الا انت
می بینی تو اوج نا امیدی یه نفر هست که همیشه هوای تو رو داره
و هیچ وقت تنهات نمی زاره . یا خیر ذاکر و مذکور
الهی
لقاک هوای رضاک منای فهب لی لقاک و هب لی رضاک