دل بر این جاده نشاندم که بیایی از راه
چشم بر راه تو ماندم که بیایی از راه
کوله باری که پر از غربت و تنهایی بود
تا دم مرگ کشاندم که بیایی از راه
همه ی عمر سکوتم به همین فکر گذشت
چه بگویم به تو ان دم که بیایی از راه
عشق تنها غزلی بود که یادم دادی
نرم و با حوصله خواندم که بیایی از راه
سالها زود گذشتند پس از تو افسوس
آنقدر زنده نماندم که بیایی از راه ...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
ترسم از روز سیاهی است بیایی و چه سود
رفته باشم و بدانی که چه دیر آمده ای ...