به دلیل فرا رسیدن امتحانات کنکور و یک سلسله اضطراب های ناشی از
مبارزه با این دیو پولادین و رقابت های نادرست ناشی از نظام آموزشی
نامناسب و یه کوچولو احساس .....
این وبلاگ تا اطلاع ثانوی ( که می تونه بعد از اتمام کنکور باشه )
تعطیل است
بیایید برای تمام پشت کنکوری ها دعا ی خیر کنیم .( زمان : ۱۱ روز مانده به کنکور )
این هم یه غزل از خودمه .منتظر نظراتتون هستم .
کافی نیست ؟ !
این دل مرده به دیدار شما کافی نیست ؟
عاقبت گشته گرفتار شما کافی نیست ؟
گفته بودم که دلت مثل شقایق زیباست
گشته این قافیه اسرار شما کافی نیست ؟
این همه شبنم عاشق که تو یکجا بردی
بهر آن صورت تبدار شما کافی نیست ؟
پشت این پنجره ها گشت نگاهم جاری
منتظر بود به دیدار شما کافی نیست ؟
عاقبت مرد دلم در طلب احساست
شده این ثانیه بیمار شما کافی نیست ؟
۲۹ خرداد ماه سالروز شکفتنت مبارک
تولدت مبارک
وقتی چشمات و باز می کنی و می بینی که پشت پنجره ها ی میله ای بسته ی بقیع ایستادی ،
احساس می کنی که غم تموم عالم توی قلبت نشسته ،
اینجاست که معنی واقعی غربت و احساس می کنی ،
پشت این میله ها چندتا تربت پاک به چشم می خوره ، اما فقط این چشم ها هستند که این
خوشبختی نصیبشون می شه .
اما بالاترین خوشبختی اینه که با چشم های قلبت ببینی ،
اونوقت که مثل کبوترهای بقیع بالهات و باز می کنی و می ری اون طرف پنجره ها ،
دلت می خواد با بالهات گرد غربت نشسته رو این تربت های پاک و کنار بزنی و با رودخونه ی
جاری چشمات بشوری هر چی غم غریبیه .
اونطرف چند تا تربت پاک هست که خیلی غریبن ،
چند تا ... ؟ ۷ تا ... تربت پاک که بی نشون هستن .
سالهاست که آرزوی یه همچنین روزی و داشتی ، پرواز می کنی به طرفشون ،
کدومشونه ... ؟ نمی دونم... ؟ هیچ کس نمی دونه ... ؟ !
دیگه توان استقامت نداری ، به یاد تموم مصیبت ها ، رنج ها ، درد ها و شکنجه های خانم
حضرت زهرا می افتی ، اونوقت که می شکنی ...
بزار شبنم چشم هات روی کویر گونه هات جاری بشه ...
(( التماس دعا ))
اللهم اخرجنی من ظلمات الوهم
( پروردگارا خارج کن مرا از تاریکیهای فکر )
و اکرمنی بنور الفهم
( و به نور فهم مرا گرامی بدار )
اللهم افتح علینا ابواب رحمتک
( پروردگارا بر ما درهای رحمتت را بگشای )
وانشر علینا خزائن علومک
( و گنج های دانشت را بر ما بگستران )
برحمتک یا ارحم الراحمین
( به امید رحمت تو ای مهربانترین مهربانان )
سلام
امروز می خوام یه متن ادبی ، که خودم نوشتم رو براتون بزارم ، چون خودم خیلی دوستش دارم .
دوباره باران بی رحمانه برتن عریان این کویر خسته تازیانه می زند ،
دریای چشمانم طوفانی تر از همیشه است ،
و قلبم آرام در کنج این دالان تاریک به نظاره نشسته نفس های آخر را ،
دست هایم توان بستن این چمدان تنهایی را ندارد ،
و پاهایم رنجور و خسته از این دیار تیرگی ها و ملال قصد ههجرت دارد ،
بیا و در ثانیه های آخر دست هایت را به روی گونه هایم بگذار تا عطش تلخ محبت را در ورای این سرخی
احساس کنی و بدان...
چشم هایت را که ببندی من نیز رفته ام ...
***********************************
پا ورقی : شاید یه جایی به دادم برسی !؟
پا ورقی : به کجا می برد این امید ما را !؟ نمی دانم !