امروز وقتی دفتر شعرم و باز کردم یه تکه روزنامه از لای دفترم افتاد ...
آخه می دونی چیه من هر جا شعر قشنگ ببینم می نویسم و یا اگر توی روزنامه یا مجله باشه
اونو جدا می کنم...
گفتم حتما اینم مثل تمام تیکه روزنامه های دیگه است...
ولی وقتی بازش کردم دیدم توش نوشته بود...
- - - - - عزیزم
چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب تر شد که دنیای من شدی
اگر برای دنیا یک نفر باشی برای من تمام دنیایی...
پس بمان و بدان که تو تنها بهانه برای بودنم هستی...
سالروز شکفتنت مبارک
همسرت - - - -
اون روز دلیل جدا کردن این تیکه از روزنامه و نفهمیدم ...
شاید به خاطر شعرش بود... !
شاید چون اسم من توش بود...!
شاید چون... !
ولی امروز بهش نگاه کردم یه حس دیگه ای داشتم ، نمی دونم ولی اتفاق جالب و باور نکردنی بود!
شاید چون اسم من توشه... !
( راستی وقتی به تاریخش نگاه کردم واقعا تعجب کردم ، آخه می دونین تاریخ واسه چه روزی بود ؟ )
یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۳
تو پی کدوم ستاره پشت ابرا خونه کردی
رفتی و چیزی و نگفتی گریه و بهونه کردی
من سوال ساده ی تو ،تو جواب مشکل من
ردپای رفتن تو ، روی صحرای دل من
کوچه وقتی که نباشی رگ خشکیده درده٫
باغ تو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره
سقف دلبستگی بی تو واسه من سایه نداره
دلم از روزی که رفتی دیگه همسایه نداره
وقتی آسمون شبهام زیر سایه ی چشاته
وقتی حتی این ترانه رنگ غربت صداته
نمی زارم این دو راهی سر راه ما بشینه
نمی زارم این جدایی رنگ فردا رو ببینه
شب و با فانوس اشکت می برم به روشنایی
با تو می رسم دوباره به طلوع آشنایی
می دونم هر جا که باشی دل تو اهل همین جاست
واسه ی من و تو اینجا اول و آخر دنیاست
*******
حکایت باران بی امان است دوست داشتن تو
ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری
دیروز معلم ریاضی دو خص موازی روی تخته کشید .
---------------------------------------
خط بالایی نگاهی به خط پایینی کرد و عاشقش شد !
خط پایینی نیز نگاهی به خط بالایی کرد و عاشقش شد !
معلم ریاضی با عصبانیت دو خط موازی را از روی تخته پاک کرد و گفت :
*** دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند . ***
انا الله و انا الیه راجعون
(بازگشت همه به سوی اوست)
یاد بود رسول ملا قلی پور
چهل روز گذشت.چهل روز است که عطر دلنشین پدر به مشام فرزندان نمی رسد.
چهل روز است که با خاطرات پدر خورشید را خواب می کند و دست مهربان مادر را در دستانش می گیرد
تا شاید ....
چهل روز پیش در یکی از از روزها درست مانند چنین روزی کارگردان مطرح سینمای ایران این دنیای
فانی را وداع گفت و قدم در دیار باقی گذاشت.
چه زود گذشت همانند بر ق و باد...همانند یک چشم بر هم زدن...
همه ی ما مسافریم...مسافرانی که لحظه ی رفتن را نمی دانیم.....
مسافرانی که کوله باری از دل مردگی و حسرت با خود جمع کرده ایم...مسافرانی که دیر یا زود رفتنی
هستیم....پس بیایید که در ذهن ها خاطرات خوش بکاریم و در دلها جاودان بمانیم
عجب رسمیه رسم زمونه
قصه ی برگ و باد خزونه
می رن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا می مونه
( خدایش بیا مرزد )
میم مثل ماه...میم مثل مریم...میم مثل مادر...میم مثل - - - -
۱. کاش وقتی که دعایی می کنیم از دل شفافمان هم رد شود
مرغ آمین هم از اینجا بگذرد حرف های قلبمان را بشنود
***
۲. کاش دلش نیاد زمونه برای ما کم بزاره
کاشکی دنیا ما دو تا رو سر راه هم بزاره
۳. ز مردم دور شو یاد خدا کن
خدا را وقت تنهایی صدا کن
در آن حالت که اشکت می چکد گرم
غنیمت دان و ما را هم دعا کن
تو را هیچ گاه نمی توانم از زندگیم پاک کنم
چون تو پاک هستی
مثل همه ی این گلا
می توان تو را خط خطی کنم
که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار شوی
و وقتی که نیستی بی رنگی روز هایم را با مداد رنگی یادت رنگ بزنم
و آن گاه است که برای روز های نبودنت می گریم
ای زیباترین کبوتر آسمان عشق...
از صمیم قلب دوستت دارم...
نگاه کن...
انگار آسمون دلش گرفته... انگار دوباره فهمیده...
حتما می خواد دوباره...
مثل سال های دور ... ماه های گذشته... هفته های رفته...جمعه هایی که نیومده رفتن...!
ببین ابرا هم بهونه ی تو رو گرفتن...ببین دلا شون شکسته
به خاطر اونا بیا...
می دونم می بینی همه چیز رو می بینی ولی ما چشمامون کوره تو دلامون یه ذره احساس نداریم
اگه داشتیم که الان اینجا نبودیم بودیم...؟؟
خیلی دلم گرفته خسته ام خسته .
خسته از این زمونه ی بی وفا...
خسته از دروغ خسته از ریا
خسته از جمعه هایی که بدون تو ورق می خورن
امید....
یه هفته صبح ها دعای عهد می خونیم تا شاید درست با طلوع خورشید صبح هفتم بیاد او ن روز موعود
ولی بعد نماز صبح هر چی پشت پنجره خیره می شیم ...نه خبری از خورشید نیست !
تا اینکه بالاخره می بینم یواشکی یه جوری که کسی نبینه سرش و میاره بالا......
چشمامون پره امید می شه
داره می یاد
اومد دیدمش
تو هم می بینی؟
حالا اومده ولی بی خبر......
چرا
چرا بی خبر؟؟؟
ولی نه هنوز امید هست هنوز که چیزی نشده ! چرا ناراحتی
در خونه رو آب پاشی می کنم
گل های نرگس رو توی گلدون می زارم
به امید باغ گل نرگس!
ولی نه دیر شد نیومد این جمعه هم نیومد
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید...
ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش
تا صبا پیراهنش سوی کنعان آورد
به خوبا سر می زنی مگه ما بدا دل نداریم
یه سر هم به ما بزن ای خوب خوبا آقا جون
یه سلام گرم و آفتابی یا شایدم بارونی (از دست این هوا)نمی دونم ولی بالاخره هر چی هست سلام دیگه
و یه سلام گرمتر و اختصا صی تر به شما ...... آره با شما هستم (خودت که بهتر می دونی گلم )
شمایی که باعث شدی من به فکر وبلاگ نویسی بیفتم !
در ضمن سال نو مبارک. صد سال به این سال ها.امیدوارم همه سال خوبی داشته باشید