دل بر این جاده نشاندم که بیایی از راه
چشم بر راه تو ماندم که بیایی از راه
کوله باری که پر از غربت و تنهایی بود
تا دم مرگ کشاندم که بیایی از راه
همه ی عمر سکوتم به همین فکر گذشت
چه بگویم به تو ان دم که بیایی از راه
عشق تنها غزلی بود که یادم دادی
نرم و با حوصله خواندم که بیایی از راه
سالها زود گذشتند پس از تو افسوس
آنقدر زنده نماندم که بیایی از راه ...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
ترسم از روز سیاهی است بیایی و چه سود
رفته باشم و بدانی که چه دیر آمده ای ...
تا حالا شده نا امید بشی ؟
برسی به ته ته نا امیدی ؟
اونجایی که نه چراغی هست نه شمعی
و نه حتی یک کرم کوچک شب تاب
اون وقت که احساس می کنی دنیا برات شده مثل یه قفس
و تو هم مثل یه قناری بال و پر بسته ای
یه قناری که دیگه نمی تونه بخونه می دونی چرا ؟
چون سرطان حنجره گرفته !
روزی هزار با تو خودت میشکنی و فریاد می زنی که
خسته ام خسته ...
خسته از زندگی خسته از بودن خسته از موندن
خسته از خودم و حتی خسته از تو
خسته از این قصه ی تلخ قصه ی من و تو و عشق
یه قصه ی تکراری که هیچ کس حاضر نیست حتی اسم قصه
بشنوه چه برسه به اینکه بخواد یه بار دیگه مرورش کنه .
یک دفعه احساس می کنی که یه چیزی ته قلب داره فریاد می زنه
که اون هست ...
سرت و می گیری رو به آسمون نم اشک توی چشمات میشینه
دستات و می یاری بالا بالای بالای بالا
و فریاد می زنی ... سبحانک یا لا اله الا انت
می بینی تو اوج نا امیدی یه نفر هست که همیشه هوای تو رو داره
و هیچ وقت تنهات نمی زاره . یا خیر ذاکر و مذکور
الهی
لقاک هوای رضاک منای فهب لی لقاک و هب لی رضاک
هنوزم انتظار و انتظار است...
هنوزم دل به سینه بی قرار است
هنوزم خواب می بینم که شب ها
همان مردی که بر اسبی سوار است
همان مردی که آید جمعه روزی
و این پایان خوب انتظار است...
من چیزی نمی گم خودتون ببینید .
این سبد گل با یه دنیا ارزوی قشنگ تقدیم به خودم
و اینک در مقابل آیینه ۲۰ سالگی خویش لحظه های گذشته را مرور می کنم .
اینم کیک تولد ۲۰ سالگی من
ما میوه ی چه درختی هستیم ؟
(24 مرداد تا 2 شهریور) ( 19 تا 30 بهمن) درخت کاج ( صلح وآشتی)
عاشق مصاحبت و شرکت در گفتگوهایی است که به توافق منجر بشود.
باید در زندگی آرامش داشته باشد. عاشق کمک کردن به دیگران است و تخیلی پویا دارد.
دوست دارد شعر بسازد و به مد علاقه ندارد. همیشه ملاحظه دیگران را می کند.
با همه خیلی دوستانه رفتار می کند.
احساسات لطیفی دارد و به عاطفه و اطمینان خاطر نیاز دارد.
یادش بخیر
2 سال پیش بود یه روز درست شبیه امروز یعنی جمعه 21 مرداد ماه بود که
به شوق طواف دل ، زیارت کعبه مقصود به سمت مسجد النبی و
به سرزمین وحی ، سرزمین نزول قرآن پرواز کردیم .
باید رفته باشید تا متوجه بشید که من چی می گم .
داخل غار حرا ...
در سرش دوار و در گوشش طنین افتاد
یک مرتبه از میان نور صدایی شنید که گفت : محمد ... !
محمد مضطرب جواب داد : کیست ؟
صدایی از میان نور گفت : جبرئیل .
صدا گفت : بخوان
محمد با وحشت بر خواست و بیرون آمد کسی نبود .
دوباره همان نور جلوه گر شد.
محمد صدا را شنید که گفت : بخوان
محمد جواب داد نمی توانم بخوانم .
صدا باز هم گفت : محمد بخوان ... بخوان ...
زبان باز کن و بخوان ... این ها را با من بگو .
چشمه ای از قلب محمد بیرون جهید و این کلمات را با فرشته گفت :
(( بخوان به نام خدایت که آفرید.
انسان را از علق آفرید .
بخوان که خدای تو کریم ترین وجود هاست .
خدایی است که به وسیله ی قلم تعلیم داد
و به انسان چیز هایی که نمی دانست آموخت . ))
* سوره ی علق آیات 1 تا 5 *
(( عید مبعث بر همگان مبارک باد ))